انار

انار

معرفی انار و دلمشغولیهای یک هموطن
انار

انار

معرفی انار و دلمشغولیهای یک هموطن

اعتماد مردم

یا قاضی‌الحاجات

دیدار رهبری با دست‌اندرکاران قوه قضائیه نکات زیادی را رهبری یادآوری کردند

ولی برای من خود قوه قضائیه چی گرفت مهم است

"موضوع دوّم، این است که محصول همه‌ی سفارشها به قوّه‌ی قضائیّه یک کلمه است، و آن اینکه مردم به قوّه‌ی قضائیّه اعتماد کنند؛ همین"

آقای اژه‌ای چرا مردم به این قوه آنطور که باید اعتماد ندارند؟!

سخن رهبری:"بنده بارها در این جلسه گفته‌ام، ما باید کاری کنیم که اگر کسی در هر گوشه‌ی کشور ــ در یک روستا، در یک شهر دوردست ــ مورد تعدّی و ظلم قرار گرفت، بگوید «میروم سراغ قوّه‌ی قضائیّه، میروم دادگستری»! یعنی باید این حالت به وجود بیاید که همه احساس کنند وقتی پایشان به دادگستری رسید، مشکلشان حل میشود؛ یک اعتمادِ این‌جوری باید به وجود بیاید. "

بله کارتان بیخ دارد بسیار از بی‌عدالتی نالیدن ولی گوش شنوا نیافتند، مدعی‌العموم بیشتر غایب بود در امور، کار لنگ است، باید بازنگری کنید گزارش خواندن دردی از مردم دوا نمی‌کند، سند تحول داشتن مهم نیست خود تحول مهم است.

چرا لنگ هستید؟!

سخن رهبری:"یکی از مهم‌ترین راه‌های رسیدن به این قضیّه، مبارزه‌ی با فساد است؛ در درجه‌ی اوّل فساد در درون قوّه ــ که در این زمینه من با رئیس محترم، جناب آقای محسنی مکرّر صحبت کرده‌ام، ایشان هم کارهایی کرده‌اند؛ با رؤسای قبلی هم همین‌جور ــ [بعد هم] در بیرون قوّه؛ مبارزه‌ی با فساد در مردم امید ایجاد میکند، اعتماد ایجاد میکند"

بله مبارزه با فساد خیلی سخت است بخصوص درون قوه، این یکی را خیلی جدی بگیرید آقای محسنی "در این زمینه من با رئیس محترم، جناب آقای محسنی مکرّر صحبت کرده‌ام"

این کلمه مکرر باید برای شما بسیار دردناک باشد و برای مردم بیشتر-چگونه است که مطلبی به این مهمی با تکرارهای فراوان هنوز آثاری نیافته که هیچ بعد از رفتن شهید خدمت رئیسی عزیز بدتر هم شده و شما نتوانسته‌اید راه او پیش ببرید بلکه عقب رفته‌اید.

نزدیک یک میلیون شکایت از حسن روحانی صورت گرفت،بارها دروغ پراکنی کرد، در پایان نامه اش. شکایت کپی و تقلب شد،هیچ اعتنایی نشد، هنوز هم جاده را باز می‌بیند و آدم جمع می‌کند و لجن پراکنی می‌کند. چه کسی باید مردم را اقناع کند؟

آیا مدعی‌العموم در کجای عموم است!؟

آن بزرگان دروغ،فساد،اختلاس، نجومی بگیر ، ژن برتر بین، ما فقط بلدیم و .....

را که خیلی نیستند را در هر امری محاکمه کرده و سریع مجازات می‌کردید و تعارف را در اجرای قانون و تبعیض را نابود می‌کردید این جملات دردناک را از امام جامعه که زبان مردم است نمی‌شنیدید، خدا کند کمی دردتان آمده باشد و گرنه باید بازهم کلمه مکرر،مکرر شود!

اینکه یک اشتباه کوچک از یک فرد ضعیف را نمی‌بخشید ولی یک بزرگی را در قانون شکنی بزرگی رها می‌کنید ، نتیجه بخش نیست ، مردم برخورد بزرگی و شدیدی را در اشتباه کوچکی از بزرگان انتظار دارند.

محله

یا مدبر الامور

داشتم کمی روی داشتن محله‌ها و جنگ ۱۲ روزه اخیر فکر می‌کردم.

جمعیت و تهدیدات جانبی بر میهن و سلاحهای جدید و مرگبار.

اگر بافت جمعیت و محله و سبک زندگی خود بهره برده بودیم چه فواید و زیانهایی را امروز پشت سر گذشته بودیم؟

بطور قاطع نمی‌توانم قضاوت داشته باشم ولی مثل همه چیز وارداتی می‌شود گفت که ضرر آنها بیشتر از فواید آن بوده.

در بافت قدیم گسترش شهرها بصورت سطحی بوده و فضای سبز و محل‌های استراحت و آسایش به نسبت افراد مهیا بوده است و این خود باعث پیوندهای عاطفی و حس همدلی و همراهی بین مردم می‌شد و این در حالی است که گسترش عمودی شهرها محل‌ها را نابود و بلوک‌های بی روح و مرده را جانشین آن نموده و این خود باعث شده که همسایگی بی‌مفهوم باشد و همدلی نیز مرده و این سبک زندگی را هم بی‌روح کرده و عواقب خودش را وارد کرده، انسانهای متناقص در کنار هم هیچ حس مثبتی ایجاد نمی‌کند، مردهای همسایه!

اولین اشکالی که به من خواهد شد ممکن نبودن گسترش سطحی است!؟ فکرش را بکنیم در حالی که تجمیع جمعیت در تهران چه بار ترافیکی و نابود کننده اوقات مردم را تحمیل کرده است در حالی که این خودروهای انتقال افراد بصورت غیر ضرور و بی مورد و .... چه آلودگی و مصرف سوخت و اصطکاک و مواد سرطان‌زا و .... را در تغییر اقلیم و شکاف فضا و نازک کردن لایه اوزن و ....

اگر این جمعیت در سطح بود این همه اوقات تلف شده برای با هم بودن و مفید بودن بکار می‌رفت.

و ترافیک نداشتیم و محلات خود حلال مشکلات بودند.

سوال بعدی پس این جمعیت مثلا در تهران کجا زندگی کنند؟

... شاید این جواب در کلاف سردرگم پیش آمده خنده دار و غیر ممکن بنظر آید ولی چنین نیست، یعنی جواب به این سوال در مبدا ایجاد مشکل قابل اجرا داشته اما سبک غربی و افکار کلافه شده جواب را ناممکن کرده!؟

اینکه ۳۰ سال قبل ایده انتقال پایتخت مطرح و سپس کسانی با طرحهای مشکل مزید کن و هزینه بر نجومی مثلا جلو آنرا گرفته و به آن افتخار کردند،در حالی که آن طرحها نه افتخار داشت و نه اجرا کنندگان آن سازنده و نجات بخش بودند بلکه اجرا نشدن انتقال مشکلات را ابرمشکل و ترافیک معمولی را به بحران ترافیک و هزینه‌های کم را به هزینه‌های کمرشکن و نابود کننده و باعث شکافهای جمعیتی و بحران آن شده‌اند در کل آنها برای حل مشکلات تهران همه‌ی آنها را به ابرمشکل و بحران‌ها را به ابر بحران و غیرقابل تصور نمودند؛ اگر اکنون هم این روند را ادامه دهیم در آینده هیچ مشکلی قابل حل نیست و راه حلها همه غیر ممکن خواهند شد و این نیست جز آنکه خودمان مشکلات را بدست خودمان بر سر خود آوار کرده‌ایم.

چطور به این ایده می‌رسید که پایتخت را به مکران،بم،زابل و ..... منتقل کنید اما به ذهن شما نمی‌خورد که جمعیت به محل جدیدی منتقل شود آنهم بصورت خود جوش و میل و رغبت؟!

وقتی امکانات را متمرکز می‌کنید یا این حس تمرکز امکانات را ایجاد می‌کنید باید هم انتظار هجوم جمعیت در آنجا باشید و آن کنید که کرده‌اید.

.... یادش بخیر خانه‌های باغچه و حوض دار و ... آنجا که روح زنده می‌شد و جان می‌گرفتیم، اما اکنون از فشارهای بیرون به کنجی می‌خزیم به نام آپارتمان آنهم جایی که برایت آسایش نمئ‌آورد و امنیت ذهن و همکاری و همفکری را با بریدن می‌خواهد تو را راحت کنند از همه‌ی این خوبی‌ها !

فکرش را بکنید در این آسمانخراشها یک زلزله غیر متعارف خدای نکرده اتفاق افتد کدام مدیریت بحران جوابگوست.

یک موشک در شهر عمودی و یک شهر افقی چه بحرانی متفاوت می‌سازد!؟یکی را با کمترین هزینه می‌شود حل کرد و دیگر خود مشکل برای بلوک‌های کناریست. یکی حل بحران آن خود یک بحران دیگر است و هزینه‌این حل آن قوز بالای قوز و اینها در هنگام عمودسازی لاپوشانی شده یا عمداً در نظر گرفته نشده؛چون منافع عده‌ای زالو صفت تأمین شود و لقمه‌ای هم به مدیریت شهر برسد.

مشکل بعدی که اشاره می‌شود راحتر و کم هزینه‌تر بودن انتقال امکانات به مردم و در دسترس بودن است.

این هم به نوعی یک دروغ بزرگ است کمی قبل تر برویم

آیا ساخت پل‌های دسترسی کمربند های ارتباطی هزینه انتقال امکانات را کاهش داده یا خود باعث یک ابر هزینه است

در حالی که شهرهای محله محور و گسترده علاوه بر راحتی رفت و آمد نشاط و همبستگی را در پی دارد اما در شهرهای عمودی حرکت کند مصرف بالا و روان پریشان برای مردم در پی دارد

برای رسیدن به کمترین امکانات باید ساعتها وقت صرف کرد

اگر وقت طلاست که گویند از طلا هم ارزشمندتر است پس شهرهای عمودی کل حیات ما را نابود کرده‌اند و کل خیابان‌های شهر را به پارکینگ تبدیل کرده‌اند

نشان

یا شدیدالعِقاب

آنها که برایمان هدیه خسارت محض آوردند!

بجای پیش قاضی نشستن،پشت به قاضی و مقابل ملت نشسته‌اند.

آنها که ترک فعل‌شان یک دهه کشور را به عقب برده است!

بجای زندان با اعمال شاقه، در کاخ‌ها لمیده و منتظر بازگشت به منصب والا می باشند.

آنها که با دشمن پلاسیده‌اند به جاسوسی و دریافت گرین کارت!

بجای بالای دار و پوساندن کفن، در بولتن‌ها به دادن دستورالعمل مراکز دولت مشغول و قلم‌ها در فرسایش.

آنها که آدرس فشار بر ملت و ناتوان کردن مملکت می دادند!

بجای حبس طویل مدت و شلاق، ساکن در هتل اوین و مشغول با موبایل و خنده به ملت.

نشان همین کافی است!

بگردیم لنگ کار پیدا کنید ای مردان مردم نیست این نشان پنهان،اما گم است پیک و پیکار مردان این آورد.

آیا نیست شما را ترس از روز پسین!

آنجا که دادار شود الشدیدالعِقاب!!؟

 

باریکه

یا دادگر سبحان

بی درد نباشید که بُعد از دست دهید ،چون در تنفس حرکت از بی حرکتی است آنگاه رفتن به انتهای تحرک.

جای دهید راه را آنگاه در پی نشان باشید، این نیست مگر آسایش یافتگان به درد و ابتلائات.

ماه در آنسوی کرانه در تاریک نمانده است، این با تو حرف و سخن کم نخواهد داشت، فهم آن کم نیست برای آنان که در ظلمات خود غرق باشند.

آنسوی دریا بی خشکی نیست، این قابل درک است برای آنان که کنارها را بهتر رفته اند تا ساحلها.

مرگ آن بچه قورباغه چقدر تو را بخود آورد؟ ما را در کدامین بی انتها سرگرم کرده اند که نشناختیم کشتار بی رحمانه کودکان باریکه.

رگبار آتش است یا خط سرخ جاودانگی،موج کدامین برخورد تو را چنین مرگ آلود نشانده بی نشان و ناحرکت غلیظ.

فردا دیر است اگر امروز را درک نکرده باشید، ما در آنسوی غبار نگاه نکردیم زیر پاهای مردم.

وای از آنچه در تنگه بی سامان گذر، نادیده انگاشته است دیدار برادر، شما در خواب نمانده باشی،کاروان به مقصد است دیروز بی وفایی.

ماری زهراگین در جلدی زیبا، این وصف دنیای زرنگاری است چون طوق در گردن جهانخواه.

مادرم ای وطن بی تن، جان مایه ما، کاه را در کدامین باد سوی آشغال فرستاده اند بی سران کله کوهی.

راهم دهید، هر چند دور است نشان، جاده را علامت کنید تا هدف نزدیک باد.

.... مهربانه مُهر زدید بر سند موت بنده، انگار سالهاست انتظار این قهرمان کشی دیار بود پیدا.

راه نیافتم آنچه را، راه ندیدم؛ بند شدم آنچه را، در بند خود بافتم.

سرنوشت

یا رحمان قبل از ازل

نوشتن را در پی نوشتم

گفتارم را هم آنجا نوشتم

دیدنها را هم باز نوشتم

شنیدنها را همراهش نوشتم

احساها را اضافه نوشتم

غم و اندوه را کم نوشتم

شوق و شادی را تمام نوشتم

خشم و غضب را چرا نوشتم

مرگ عزیزان را چون نوشتم

فراق را در بد تنگنا نوشتم

جسیم را با بسیم لب نوشتم

استرس را با قلم زرد نوشتم

جنگهار با نی تر قرمز نوشتم

آرامش را مداد آبی نوشتم

فراموشی را هیچگاه نه نوشتم

ترس رابا وحشت لرزان نوشتم

شگفتی خویش را با تعجب نوشتم

غرور خویش را با تفرعن نوشتم

سربلندی خود را با محبت نوشتم

امید را با عشق به آینده نوشتم

حسادت را برای همه نه نوشتم

بی عدالتی را با بی میلی نوشتم

گناه را با تاسف بسیار نوشتم

حقارت را با دلخوری نوشتم

..... چگونه سرنوشتم را نوشتم

سرنوشتم را سبز نوشتم؟