یا جبار
رسول اکرم صلی الله علیه واله و سلم:
شما هرگاه دوست داشته باشید با پروردگار سخن بگوید قرآن بخواند.
امام علی علیه السلام:
بدترین مردم کسی است که از لغزش دیگران در نمی گذرد و عیوب و خطایش را نمی پوشد.
آنکس که آز و طمع شیوه خود ساخت خود را کوچک شمرد.
دلیری و شجاعت مرد به اندازه همت و غیرت اوست.
آنکس که خودبین باشد بسیار کسان بر او خشم گیرند.
آخرت هیچ جایگزینی ندارد و دنیا حق آدمی نیست.
دانا کسی است که می آموزد.
بزرگترین اشتباه ها را نزد خدا زبان دروغگو دارد.
ناتوان ترین مردم کسی است که نتواند دوستی گزیند.
سخن30 سخن29 سخن28 سخن 27 سخن 26 سخن 25 سخن24 سخن 23 سخن 22 سخن21 سخن20 سخن19 سخن 18 سخن17 سخن16 سخن 15 سخن14 سخن 13 سخن12 سخن11 سخن10 سخن9 سخن8 سخن 7 سخن 6 سخن5 سخن4 سخن3 سخن2 سخن1
یا رحیم
راه را میبینی و نشستهای
درد را میبینی و بیخیالی
آیا رفتن سخت شده یا بیخیالی ارزان
وای بر ما و افکار شرار شده
گدایی میتوان کرد
میتوان دیده را تنها گذاشت
میتوان غربت را صدا کرد
آرمش را میتوان ندید
میتوان صدایی دیگر برآورد
توی سنگلاخ زندگی چیدن دسترنج تنها دستمایه است
بل سرمایهای گرانسنگ
شاید توسن امید از کنار من هم رد شود
گاه راه دور است
از نگاهش ترس میبارد
ولی هنگامه را میتوان آفرید
میتوان راه را درنوردید
آرزو کردن شاید آسان باشد
ره نمودن مردانه در جولان زندگی
آسانتر از دست گدایی است
میتوان بر بال قدرت افراشت
میتوان نیزههای بد یمن را شکست
همچنان راه آسانتر است از بیراه
نقشه میگوید دوری مهم نیست
آه! رسیدن را میخواهیم
زود و دیرش بر ما نامعلوم
این یادمان باشد
گدایی سختتر است از راه رفتن
سرنوشت را خوب رقم زدن
برگی را آنوقت با شوق ورق زدن
تنها بودن و در جمع بودن هدف نیست
بودن و تلاش نمودن یک آرمان
گر هستیم
باورمان باشد که موثریم
پس درود بر موج
سلام بر حرکت
این نشان زندگی است
هرچند در خاموشی
یا لطیف
باید برمیگشتم هر چه با خود ورانداز میکردم راهی نبود چگونه میشد برنمیگشتم مگر میشد چشم پوشید
بالاخره مادر هم با گفتن من اینجا هستم تا برگردی مرا به برگشتن تشویق کرد.
تاکسی گرفتم از میدان صفائیه به میرچقماق در رفتن همه فکرم این بود که حالا اگر نباشد چه باید کرد چی میشد از این جعبه شیرینی چشم میپوشیدم
همهی این ذهنیات مثل خوره بر جانم بود نفهمیدم از چه مسیری و چگونه به میدان میرچقمقاق رسیدم
پیاده شدم کرایه تاکسی را که نزدیک هفت تومان شد پرداختم و خود را به آنطرف میدان رساندم جعبه شیرینی هنوز همانجا روی کاپوت وانت نیسان که گذاشته بودم هنگام برگشت فراموش کرده بودم بردارم و سوار تاکسی شده و رفتیم بطرف میدان صفائیه ، خوشحال شدم که بالاخره این بلای برگشتنم سر جایش بود اگر نبود مصیبت دوچندان بود چرا که هم کرایه رفت و برگشت داده بودم هم وقتم را از دست داده هم مادرم را تنها گذاشته بودم و هم به جعبه شیرینی نرسیده بودم! افکار مالاخولیایی هم برای همین نبودن بود که خدارا شکر این یکی اتفاق نیافتاد.
جعبه را که برداشتم برای برگشتن دوباره چشم به خیابان برای گرفتن تاکسی شدم، به وانت نیسان تکیه دادم که صاحب ماشین از داخل مغازه ندا داد که به ماشیناش خط نیاندازم مثل یک بچه با ادب گفتم چشم و رفتم چند متر جلوتر به انتظار.
وقتی دوباره سوار تاکسی برمیگشتم تمام مسیر را میدیدم چیزهایی که هنگام برگشتن هیچکدام را ندیده بودم.
به میدان صفائیه یزد رسیدم آن زمانها هنوز پلیس راه یزد همان نزدیکی میدان صفائیه بود، جایی که مادر را گفته بودم همینجا بنشین و هرگز سوار هیچ ماشینی جز اتوبوس نشو ،برای رفتن به شهرمان انار، وقتی رسیدم اثری از مادر که نبود کمی جا خوردم احتمال اینکه اتوبوس سوار شده ورفته خیلی زیاد بود چند بار آن قسمت را طی کردم که ببینماش ولی نبود این به دعا تبدیل شد چون مقداری پول پیش من بود مقداری پیش مادر و از صبح هرچه که خریده بودیم و خرج من پرداخته بودم و هنگام جدا شدن از هم پول تو جیبم را نگاه نکرده بودم که بفهمم که کم میآرم پس اگر بود کرایه رفتن به خانه را داشتم و گر نه من بودم و سه تومان پول توی جیب که کفایت برگشتن تا خانه در شهر انار را نمیکرد.
نه متاسفانه مادر رفته بود و این چشم چشم کردن و بالا پایین رفتن هیچ فایده نداشت باید به فکر رفتن میشدم.
وقتی میگویند فکر بچه ، پچه به همین میگویند که فکر کردم جعبه شیرینی را بفروشم و با پول آن کرایه رفتن به خانه را بدهم حالا اگر راست میگویید بگوید چرا این فکر خیلی خیلی .......... تا خیلی بچگانه بود؟؟
البته من آن زمان یک بچه هفده،هیجده ساله بیشتر نبودم ولی این فکرم به یک بچه ده ساله هم نمیماند نمیدانم چرا اینقدر کج فکر کردم شاید فشار ذهنی برگشتن برای برداشتن جعبه شیرینی حاج خلیفه یزدی این همه مرا تحت تاثیر گذاشته بود یا چیز دیگری مثل بیتجربگی و یا خستگی ...
به یک مغازه میوه فروشی همانجا مراجعه کردم و از کم پولیام گفتم و اینکه این جعبه شیرینی را به هر قیمتی که میل دارند بخرند و پولی بهم بدهند که بتوانم به شهرم برگردم قبول نکرد به یک دکان دیگر و .... یک نفر از این مغازه دارها گفت تنها راهت اینه که به یک قنادی یا شیرینی فروشی بفروشی، ای خدا این اطراف که شیرینی فروشی نبود حالا شروع کردیم به سوال کردن از آدرس شیرینی فروشی در آن اطراف بالاخره یک نفر گفت آن جلوتر یک شیرینی فروشی همین تازگیها زده اگر بسته نباشد میتوانی به او سربزنی، رفتم تا رسیدم شانس بدم باز بود به این خاطر میگویم بدشانسی شاید فکرهایی که امروز به ذهنم میرسد به ذهنم میرسید که میدانم نمیرسید پس حرفم را پس می گیرم خوشبختانه. رفتم عرض بیچارگی خود را کردم و با هزار منت و محنت کشی او را به خرید جعبه شیرینی اعلا حاج خلیفه اصل یزدی که از مغازه خود حاج خلیفه کنار و روی کارگاهش سر میدان امیرچقماق با توی صف ایستادن خریده بودیم تشویق و ترغیب کردم با چیزی نزدیک نصف قیمتی کمی بیشتر آنرا خرید.
خوشحال از این همه فکر بکر خود و اینکه توانسته بودم کارم را با ذهنم یکی کرده و به منصه عمل(ظهور برسانم) در آورم.
شب شده بود و دیر ساعتی از غروب هم سپری به سر جاده روبری پلیس راه آمدیم و منتظر وسیلهای برای برگشتن به خانه انتظار، ای کاش آن زمانها این کوفتی موبایل بود و من هم داشتم اینقدر غصه نمیخوردم آه که آن زمانها غصه خوردنش هم با الان زمین تا آسمان متفاوت است (پسرم با جیب خالی میره شیراز و با همین همراه کوفتی زنگ میزند که حساب کارت عابر بانکش را پر کنم!) ای داد ما چطوری آن وقتهاباید مواظف چارقرون پول خود میبودیم حالا هم باید بتوانیم هر لحظه با کارت بدون کارت با اینترنت حساب آقازاده را پر کنیم خب بگذریم!
ساعتی به انتظار اتوبوس و ماشین حسابی طی کریدم ولی خبری نشد که نشد این وقت شب دیگر از اتوبوس خبری نبود گفتیم هر ماشینی که رسید باهاش میریم دیگه همه دلواپس خواهند شد اگرخیلی دیر بشه در همین ذهنیات بودم که یک خاور کنارم ایستاد بهش گفتم انار گفت بیا بالا ،بالا رفتیم نشستیم بر صندلی اتول و با سرعت نزدیک شصت کیلومتر طی طریق کردیم چشممان که نه سفید شد چون آن زمانها هنوز سرعتها به نود هم نمیرسد که خیلی برام بد بگذره ولی بالاخره شور دیر رسیدن داشتم خیلی دلم میخواست ای کاش اتوبوس سوار شده بودیم راننده دمغ خاور فقط از خوردن حرف می زد مثل کسی که سالها گرسنگی خورده ولی شکم جلو آمدهاش چیز دیگری میگفت با همه این حرفها رسیدیم به مسجد ابوالفضل ایستاد جلو قنادی (همین یکی هم بیشتر نبود) برو باقلوا یزدی بگیر بیار مثل اینکه به نوکرش دستور میده خب پایین شدم و به قنادی گفتم ده تومان باقلوا یزدی پیش خودم گفتم کرایه اتوبوس همینقدر هست پس با لطف میزنیم پای کرایهاش چرا که یک ماشین خاور باربری باید کرایه خیلی کمتری از یک اتوبوس بگیرد.
سوار شدیم و او میلپاند و ما نگاه میکردیم خب به این امید که پای کرایه است و ما باید فقط نگاه کنیم در عالم بچگی میگفتم حالا اگر یک لقمه به من تعارف کند که بیشتر از پول کرایهاش که هست پای آن ولی این حرفها فقط در ذهن من بود و در فکر او راهی نداشت!
بالاخره ساعت از یازه شب گذشته رسیدم انار از کنار مغازه سوپری میرزایی که ماشین میگذاشت غلام میرزایی را دیدم که داشت با یک نفر صحبت میکرد گفتم بدبخت میآمدی اینجا و پول کرایه را از غلام (یا یک غلام دیگر)قرض میکردی یزد هم اینقدر خودت را معطل کرایه نمیکردی.ای داد از فکر پس، نوش داروی بعد از مرگ سهراب. انسان همیشه میخواهد مشکل در همان زمان بوجود آمده حل کند در حالی کمی حوصله و فکر در مورد آینده یا گذشته شاید بتواند چاره دیگری بیاندیشد.
وقتی گفتم همینجا پیاده میشوم راننده شکمو که باقلاواها را خورده بود و بهم تعارف نکرده بود و دق من را در آورده بود با یک نگاه سردی که مثلاً اینجا جای ایستادن نیست مقداری جلوتر وایستاد وقت پائین شدن گفت کرایه، گفتم کرایهات چند میشه نه گذاشت نه برداشت گفت 10 تومان خیلی دمق شدم انتظار داشتم بگوید قابل ندارد دستات درد نکند که شیرینی خریدی و ... با همان زبان بچگی که گیچ بودم گفتم چند، ده تومان، گفتم اتوبوس هم کرایهاش ده تومونه گفت: میخواست با اتوبوس بیایی کمی در خودم جرئت یافتم پس میشد حرف زد یا حتی چانه زد گفتم: ولی... گفت:ولی نداره رد کن بیا من درب ماشین را باز کردم و پائین شدم ولی هنوز انتظار داشتم که راننده وضع مرا درک کند و پول باقلوا را بحساب کرایه بگیرد و یا بگوید چقدر شده و از کرایه کم کند، ظاهراً خبری نبود ، با ناراحتی دست کردم توی جیب و ده تومان بهش دادم ولی در دلم هم ناراحت بودم و هم ناراضی..... ای خدا از جماعت بی انصاف.... و خدا حافظ .ماشین حرکت کرد رفت و من با چشمان حیرانم آنرا بدرقه دیگر هیچ چیز قابل گفتن و شکایت نبود کار از کار گذشته بود برایم آن ده تومان خودش بیست تومان آب خورده بود یک بیست توان آبخورده هم خرج باقلوا چهل تومان میشد با یک اتوبوس 4بار رفت یزد و برگشت همه با یک خاور لکنته دود شد به هوا بچه و غصه چیز دیگری دنباله نداشت.ای کاش کمی لاقل چانه زده بودم کاش پول بهش نداده بودم و ... ولی فایده نداشت...،کاش از خواب بیدار میشدم نه من خواب نبودم و اینها همه واقعیت بود که داشت صورت میگرفت و من بازیگر آن!
بالاخره رسیدیم خانه خسته و کوفته از صبح در یزد از ملاقات در بیمارستان گرفته و خرید و رفت و آمدهای بیجهت و حماقت در برابر راننده خاور و هزار کار بد انجام داده دیگر حالا هم باید پاسخ گوی خانواده باشم.
خدا کند مادر رسیده باشد وگرنه روزگار نداشتم.
خدا را شکر که رسیده بود.
ازش پرسیدم خوب ما را بی پول گذاشتی و آمدی؟
نگاهی کرد و فهمید که برمن نزار چی گذشته ولی از جوابش که چگونه برگشته بود و حرف مرا عمل نکرده بود هاج و واج موندم.
یا رئوف
دستی که پنهان بود
راهی که بی نشان بود
دلی که تنها بود
جایی که خراب بود
سری که پر درد بود
خانهای که پر صدا بود
تنها یک نشان داشت
پیدا کردناش آسان بود.
راه دوری نرفتهام ولی انگار سالهاست که دارم پیادهروی میکنم در بیابان تنها و بدون هیچ زادی برای خودم چنین کابوسی وحشتناک است ولی انگار واقعی است
تنها همینجا در یک دشت برهوت، قدمهای سست، راه دور، امید از دست رفته، سرابی نه چندان دور چشمک میزند
میتوان رفت قدرتم هست ولی چشمانم بیشتر برایم یک جادوگر شدهاند بجای نشان دادن به خیالاتم کمک میکنند انگار فرسنگها باید رفت بدون هیچ
باز در این تنگه بین دو کوه چون مشکلات و گرفتاریهای زندگی گیر کردهای باید چاره بیاندیشی مثل این است که اندیشه در تو نیست، خالی خالی است
برای چندمین بار از روی زمین بلند میشوم گوشهای را پیدا کنم و از این بیدرمانی رهایی یابم میگویند باید امید داشت، امید تنها نیروی برنده است در همه طول
از دیواری که سدم شده میگذرم، همچون موری که از تکه سنگی خود را رد میدهد باز هم دیوار، دیواری از پشت دیوار دیگر سرک میکشد انگار نه انگار که من باید برسم راه نرسیدن را نشان میدهد بازهم حرکت باز هم گذشتن
تنها برای بودن، برای اثبات شدن، برای گذشتن از چهارسوی دنیا برای کوچک نشان دادن دنیا، کافی است به آسمان نگاه کنی، چرا اینقدر در خود فرو رفته بودم آسمان خیلی فراخ است از همه آنچه که فکر میکردم کمی جلوتر چشمهای است ، آبی زلال و خنگ، سایهای گسترده از درختان نارون ، تاک ، انار، شمشاد، رز، آقاقیا و کاج و سرو
مقصد را نباید گم نمود نشستن در این جای باصفا خوب مینماید ولی از رسیدن بازت میدارد باید کوشید باید رفت تا رسید ، مقصد اینجا نیست مقصد جایی در آرزوهایات است که برای رسیدن به آن جز رفتن و دست از کار و کوشش نکشیدن راهی ندارد گریزی از سعی و کوشش بیوقفه نیست برای اوج بودن و به قلعه رسیدن زحمت میخواهد چون از پا افتادی خیزان باید رفت
مهم رفتن است بسوی مقصد ، دشواریها وقت نائل شدن محو میشوند انگار که اصلاً نبودهاند، آنقدر در رفتن غرق شو که ناهمواریها را نبینی، چنان قدم بردار که استواریات را به رخ بکشی چنان باشد که آفریده شدهای.
أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى *38* هیچ کس بار دیگرى را به عهده نخواهد گرفت.
وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى*39*و اینکه براى انسان جز آنچه تلاش کرده بهرهای نیست.
وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَى *40* و اینکه تلاش و سعى او را به زودى به وى بنمایند.
ثُمَّ یُجْزَاهُ الْجَزَآءَ الْأَوْفَى*41* سپس جزاى کامل آن را به او بدهند.
نجم(38-41)