انار

انار

معرفی انار و دلمشغولیهای یک هموطن
انار

انار

معرفی انار و دلمشغولیهای یک هموطن

سخن16

یا کریم

ماه در دست به دنبال که، اینگونه

مست می‌گردد و یک لحظه نمی‌اساید

سخن 15   سخن14   سخن 13  سخن١٢   سخن11   سخن10    سخن9   سخن٨  سخن ۷  سخن ۶   سخن۵   سخن۴     سخن٣    سخن۲     سخن1   

همت

هوالعیز

مردم دیده ما جز برخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هرکه را در طلب همت او قاصر نیست

فرصت

هوالعزیز

جهان را نباید سپردن به بد

که بر بد کنش بیگمان بد رسد

کسی کاو بود پاک و یزدان پرست

نیازد به کردار بد هیچ دست


شکوه جماعت

بنام حق جلاله

دستی در همدستی در کنار همقوت در جماعت بود

برای بودن برای دوست، همیار هم

بازار طبیعت در بالین کلامی

هفتاد بال بسته در نشین سلامی

پیوسته دانند یک پیام بگویند

آنان یکجا اینجا فراهم آیند

تبدیل من به ما همان جماعت

ساختن نه سوختن کلبه همان صلابت

آوای بودن، فریاد همنشینی

چنگ به ریسمان با یاد دل نشینی

وحدت در اوج صفهای همرنگ

پرواز با هم با روح در کوه‌های شبرنگ

لذت به طریق عشق و عاشقی

شنا با باله شوق شقایق

ترویج ریتم بانگ موذن باشد

این مشق ربنا در سنگ ماذن باشد

گاه نبودن هستم کنارت الان

گاه ربودن دل می‌شود برایت نالان

بی دل که بودیم تا یک نباشیم

تمرین صبوری کردیم، قنوت به کس نباشیم

امام جلودار جماعت خروشان

رهیدن از خود در قوت پریشان

افطار ساحل کشیده در یک صف

ملائک در آسمان همسان ما به یک صف

در پیوند قلب‌ها یکتایی ببینیم

این یعنی هزاران پویایی ببینیم

تنیده در هم چون ریسمان محکم

سنبل شتابان در رشد ایمان محکم

تیره

 بنام نور آخر

چشمه‌ای دیدم راه به راهتیره چون آب

در راهی کمتر کوتاه

آن طرف باغی سبز و دور

کوهی سبز به افلاک آبی سر به سر

ابری تار بر کوهی قهوه‌ای سوخته

خاکستر بر اجاق نشسته کاهگلی بی آب

باری است بر دوشم سنگین و طاقت فرسا

سنگین چون بیابان سنگلاخ در کمر کوهی بزرگ

می‌نشینم بر سر راهی به امیدی

نیست شرط عقل بریدن

نیست حقم روز قیر تن

جاریست زندگی در کنارم در برم

بی برم چون شاخه خشک

چون ماری خزیده در آفتاب تموز

ارغوان تن باطن‌اش را ننگرم

شیرین کام زهرش را نچشم

چشم بر در از دور در فراق

فرق است بین در و دیوار

هم کرم و بی بصر ، بی صبر و بی پر

راستش را بگو چه خواهی از بشر

نازم در انگشت نه بر سرانگشت

رازهاست در دست رازق برقرا

بی‌قراری می‌کنی هر دم جای گل

شوق تن دارم که بی‌تن باشم

نیزه‌ها برکشم در کار تو

تیره گشته آنجای افق

ابر و  آب چاه شوق

تار است چشمان گوهری

تاراج گشته قافله در گذری

نازک گشته شیشه‌ی بازی‌ها

بازی گشته همه کارها

گشته کارها سربازی

سربازی و عشق بازی در میان کارزار

زار گشته روزگار امروز ما

با این دیدگاه بی رمق استاد ناب

تقویم بی ورق را چه گویی

سال بی روز را چه بویی

تو در میان و او در نیام

ما کجا اندر سوی شام

می بینم نیلوفر ارغوانی را

فیلی با خرطومی در گونی

ساز تیره تارش کجاست

تار مشکی اشکش چراست

موی طلایی خاکستری

خاکستر تنور چرا مشکی است

اشک ماتم هم امروز تاریک

تاریک هم جزی است از تاری

تار مویی هم به هوای نوریست

ظلمت کابوس هم از جوریست